تبليغاتX
ستاره سهیل

ستاره سهیل

همه چیز نویسی شخصی

Previously on University Break:

- چه مشکوک، روی بدنت تقلبی نوشتی پسرک؟

پسرک خوشحال بود که نتیجه انتخاب رشته کنکورش همان شد که میخواست: خلیج فاکس - زبان و ادبیات انگلیسی

% اسمت چیه فنچول؟

= محسن اسکول

---------

University Break - Season 1 - Episode 02

محسن و ممدرضا در کلاس کنار هم می نشستند. ممدرضا از شهری دور آمده بود. در آن شهر یک نامزد داشت ولی به خاطر دانشگاه مجبور شده بود او را تنها بگذارد. پسرعموی او نیز به شدت چشمش به دنبال آن دختر بود.

ممدرضا: یه کلمه بگو تو مایه های عشق، ولی خوشگلتر، دارم برا نامزدم اس ام اس میدم خواستگاری کنم!

محسن: میل شدید رو امتحان کن!

ممدرضا: بوقی دارم میگم تو مایه های عشق!

محسن: اوه استاد اومد.


یه استاد خسته از در میاد تو. استاد مورد نظر از اون استادای لامذهب دانشجوکُشی بود که همه ازش میترسیدن و جرئت نداشتن سر کلاس باهاش مخالفت کنن.

کفتار پیر هیکلی باریک داشت، اما طوری به آدم نگاه می کرد، که گویی میخواهد آدم را درسته قورت بدهد. هر کسی هم که با او پدرکشتگی نداشت با این قیافه ی نخراشیده و نتراشیده و چهره ی خشنی که از خود نشان میداد، پیدا میکرد. سال ها پیش وقتی جوان تر بود رئیس دانشگاه فاکس خلیج او را استخدام کرده بود، و حالا احساس قدرت او را به قهقرا می برد...

: سلام جوونا یالا کتابو باز کنید صفحه 24، اون کلماتی که گفته بودم در بیارید رو در بیارید بذارید جلوتون میام چک میکنم. هر کی ننوشته باشه به این ده پونزده سالی که اینجا استاد بودم قسم میفرستمش تو حیاط کلاغ پر بره! آقای اسکول این موبایل چیه جلوی من گرفتی تق تق میکنی تکالیفتو در بیار. خانوم .... دستتو از دماغت در بیار زشته اینجا کلاسه.

دانشجوها با سرعت سعی کردن همه کارایی که استاد ازشون خواسته بود رو انجام بدن اما استاد همچنان به حرف زدن ادامه می داد: زمان ما دانشجو جرئت نداشت سر کلاس بشینه. شما چطور جرئت کردید سر کلاس دست تو دماغتون کنید؟ حالا دماغ خوبه، من دانشجو داشتم یه جوونی بود میرفت ته کلاس مینشست دست میکرد تو چاک و چال همکلاسیاش. خوب شما پس فردا چه بلایی میخواید سر زنای بدبختتون بیارید؟

یهو یکی از جوونای کلاس بلند میشه: استاد خیلی هم دلشون بخواد!

---

پنج دقیقه از صحبت های استاد به دلیل موارد +90 از سریال حذف شد

---

کلاس بعد از یک ساعت و چهل و پنج دقیقه بالاخره با خمیازه و ترش رویی بچه های کلاس به پایان رسید و ملت بدون اینکه چیزی از صحبت های استاد بفهمن از کلاس خارج میشن.

در راهرو:

محسن اسکول: ممدرضا من میخوام یه کاری کنم، پایه هستی یا نه؟

ممدرضا: چیکار؟

محسن: یه برنامه دارم. میخوام به یه طریقی کلاسای این استاده رو بپیچونیم. یه جوری که نفهمه از کجا پیچونده شده....

ممدرضا: اوه... چطوری؟

محسن: با من باش بهت میگم!....



+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:4  توسط ستاره سهیل  | 

University Break - Season 1 - Episode 01

داخلی - سالن امتحانات دانشگاه خلیج فاکس - کنکور سال 1386

ساعتی بیش از شروع کنکور نگذشته. مراقب جلسه ردیف ها را از چشم می گذراند. به ناگاه پسری نظرش را جلب میکند.* به سوی او گام بر می دارد.

- چه مشکوک، روی بدنت تقلبی نوشتی پسرک؟

= نه آقا تقلبی چیه اینا خالکوبیه. رفتم کلی پول دادم.

- آره جان خودت خالکوبیه! (تق! یه پسرگردنی میزنه) پاشو لباساتو در بیار ببینم.

= دِ جناب اینجا نامحرم نشسته نمیتونم.

- با من بحث نکن زود باش!

چیزی نمانده بود به جرم تقلب از جلسه کنکور اخراج شود، اما اینگونه نشد، چون طرح خالکوبی ها همه اسامی مقدس یا تصاویر جومونگ بود...

----

سه ماه بعد:

پسرک خوشحال بود که نتیجه انتخاب رشته کنکورش همان شد که میخواست: خلیج فاکس - زبان و ادبیات انگلیسی

----

روز اول دانشگاه:

% اسمت چیه فنچول؟

= محسن اسکول

% منم سید ممدرضام - خوشوقتم!

= منم همینطور. بریم سر کلاس

% بریم

....

-----------------------------------

* در اینجا به زادگاه مراقب جلسه پی می بریم

===============================

پی نوشت: بدون شرح!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:29  توسط ستاره سهیل  | 

بوکس ثبت نام کردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:42  توسط ستاره سهیل  | 

جایزه نوبل، بخصوص جایزه صلحش دیگه واقعا خز شد!  

هر کی میاد چهار تا شعار پشت سر هم ردیف میکنه و چهار تا ژست عوام فریب به خودش میگیره، هر کی میاد از جماعت مونث و فمنیست حمایت میکنه یا در راستای بدبخت کردن مردها قدمی برمیداره، هر کی از مامانش قهر میکنه میره رئیس جمهور میشه، هر ..... خلاصه هر کی از راه میرسه نامزد جایزه نوبل میشه یا مثلا شب میخوابه صبح پا میشه میگن بیا اینم جایزه ت

آخه نمیفهمم چرا وقتی افراد شایسته ای مثل رئیس جمهورای مشرق زمین ! برای دریافت این نوع جوایز حی و حاضر هستن، فقط و فقط با اهداف سیاسی و شومی که دارن این جایزه خیلی خفن رو میدن به رئیس جمهورای مغرب زمین.

مثلا همین رئیس جمهور ونزوئلا هست اسمش چی بود؟ اون که غربی نیست. میتونستن جایزه رو بدن بهش. یا مثلا پوتین یا رئیس جمهورای روسی و چینی و ملامین و غیره. این همه رئیس جمهور صلح طلب تو دنیا اَد باید بدن به اوباما؟!  کم مونده نشان دیکتاتور جنگ طلب رو هم بیان بزنن به سینه... استغفرالله!

------

پ.ن.الف: بیخیال دیگه این جوایز خز شدن. کارتای صد آفرین دبستان خیلی حالش بیشتره  

پ.ن.ب: چیزای مهم دیگه: مبصر نمونه، خرخون نمونه، نخبه ی نمونه، رفتگر نمونه، پسر نمونه، پدر نمونه، و غیره

------

پ.ن.پ: روند خرخونی داره سیر صعودی میگیره و اگه ول نشه امید هست این ترم جزو پنج دانشجوی برتر کلاس باشم (دانشجوی نمونه!!)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:34  توسط ستاره سهیل  | 

شلوغ... خیلی در هم میلولند! اینقدر تعدادشان زیاد است که نمیتوان جُم خورد. هشتادو هشتی ها را ببین که چقدر شوق و ذوق دارند... من هم شوق و ذوق دارم. خیلی شوق و ذوق دارم. دلم میخواست بعد از دو سال دیگر با همکلاسی ها مشکلی نداشته باشم و بتوانم کمی (فقط کمی) با آنها صمیمی شوم. زهی! زهی! زهی خیال باطل!

نه جواب سلامت را میدهند و نه نگاهت میکنند. من که محتاج نگاه و سلام آنها نیستم، اما بهرحال این بی اعتنایی ها نسبت به همکلاسی های دو ساله اصلا صورت خوشی ندارد.

استادها هم کم لطف شده اند! هفته دوم از باز شدن دانشگاه شروع شد و همچنان تعدادی از استادها سر کلاس حاضر نمی شوند.

بگذریم!

دانشگاه هم باز شد و به زودی درس (درد) و مشق (مرض) بر ما مستولی خواهند شد. امیدوارم همگی در این راه کسل کننده موفق باشیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:28  توسط ستاره سهیل  | 

عید کُم بر همه کُموها مبارک و میمون باد!

از امروز هر چه میخواهیم میخوریم! از صبح میخوریم تا شب! اینقدر که شکممان ترک بردارد!

----

پ.ن ۱: اوف راحت شدما! کامپیوتر قدیمی خودمو (رم ۱۲۸ گرافیک ۶۴ سی پی یو ۱.۸) دادم به بابام و یه کامپیوتر بالاتر (رم ۲ گیگ گرافیک خوب و سی پی یو طرفای ۵) ازش گرفتم به اضافه یه مانیتور ال سی دی ۱۹ اینچ ال جی! حالا دیگه کلی حال خواهم کرد!

پ.ن ۲: یه هفته و خرده ای میشه که میرم سر کار صبح تا شب، خستگیش اصلا مهم نبود و نیست، اما دلتنگی و دوری... و چه حیف و چه بی استفاده گذشت زمان. باشی و دور؟ واویلا!

پ.ن ۳: دو تا استخاره در دو مورد که هر دو مستقیما میتونست به استقلال مادی و معنوی من منتهی بشه گرفتم و هر دوش به شدت بد افتاد. (خودم نگرفتما دادم یک آدم درست حسابی گرفت) و حالا به شدت در ضد حال به سر میبرم! حالا که بعد از عمری پدر و مادرم با این دو مورد موافقت کردن، قرآن جلوی من ایستاد.

پ.ن ۴: احساس دوگانگی دارم. انگار سر دوراهی گیر کردم. یه جورایی حس میکنم عقاید مذهبی، اهداف و آرزوها، مسائل سیاسی و احساسات قلبیم به جون هم افتادن. بعضی جاها عقاید مذهبی با دیدگاه سیاسی تضاد پیدا میکنه، بعضی وقتا با احساسات قلبی و بعضی وقتا با آرزوها و اهدافم. نکنه در نهایت مجبور بشم بین دین و احساسات و اعتقادات جدیدم یکی رو انتخاب کنم؟ آدم میتونه با کمک دین پا روی قلبش بذاره؟ یا برعکس، با شعار عشق و آرزو خدا و دین رو ول کنه؟

پ.ن ۵: طبق چشم انداز یک سال آینده مبنی بر خرخوانی، برنامه ای بس مخوف نوشتیم و اراده و عزم خود را بر آن قرار دادیم تا با الگو گرفتن از شغل اخیر، صبح تا بعدازظهر را یکسره به شرکت در کلاسهای دانشگاه و یا درس خواندن در قرائت خانه سپری کنیم!  (حالتون بهم خورد؟!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:55  توسط ستاره سهیل  | 

ساعت نه و سی دقیقه بامداد.

بومبببببببببببب!!!!!

نوری کورکننده در آسمان پدیدار میشود. ستاره ای گذشت. چه بود؟ ستاره ی سهیل بود؟ واویلا!

پانزده شهریور شصت و هفت....

It's time

What the --biiiipp

 

رضا هستم خوشحال هستم. امروز بیست و یک سالم پر شد. امروز رفتم توی دومین سال از ده ساله ی سوم زندگیم!

یعنی واقعا یک سال از زمانی که تصمیم گرفتم ده سالی پر از موفقیت داشته باشم طی شد؟! اوه شت!!

پارسال یک تصمیم انتحاری گرفته کردم تا به شدت لاغر بشم. حالا بعد از یک سال از ۱۰۵ رسیدم به ۸۵... خوبه! حالا فقط مونده ریزه کاری که سه ماه دیگه طول میکشه! (بدنسازی و اینجور مزخرفات)

امسال یه تصمیم انفجاری میگیرم. ترم ۵ و ۶... سخت ترین ترم های این رشته! ادبیات انگلیسی! امسال باید فقط خر بزنم. خررررررر.... دیگه واقعا اگه بگید خرخون ناراحت نمیشم. انرژی امسال فقط روی درس میره... ایضاْ ارتقا سطح عمومی زبان و زدن تست های زبان انگلیسی عمومی کارشناسی ارشد.

سال خرخونی.. سال اصلاح الگوی برنامه ریزی... سالی پر از ادبیات انگلیسی! سالی که توش باید صد در صد سینیور کانون زبان رو بگیرم تا سال بعدش (سال استقلال!) بتونم تو کانون زبان تدریس کنم! سالی که دانش عمومی زبان در کنار دانش ادبی انگلیسی باید به نقطه ی اوج برسن، وگرنه کنکور کارشناسی ارشد رو میبازمو باید سربازی رو به جون بخرم....

خب دیگه طولانی شد

تولدم مبارک! ایشالا وقتی برسه که همه دوستا با هم باشیمو تولدای همو جشن بگیریم و شاد و خندون در کنار هم خوش بگذرونیم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 9:30  توسط ستاره سهیل  | 

باووو این نابودگر عجب فیلم توپسیه!!! با اینکه این همه سال ازش گذشته (چه ترمیناتور ۱ چه ۲ و چه ۳) همچنان جذابیت و شگفتی های یه فیلم اکشن و پر از جلوه های ویژه رو داره!

ترمیناتور ۱:

یه روبوتی رو از سال ۲۰۲۹ میفرستن به ۱۹۸۴ تا سارا کانر رو نابود کنه. سارا کانر قرار بید جان کانر رو به دنیا بیاره و جان کانر کسیه که با تشکیل و تربیت نیروهای متخصص میتونه جلوی روبوت های هوشمند بایسته و خلاصه سعی کنه دنیا رو از شر تکنولوژی از کنترل خارج شده نجات بده. همزمان جان کانر یه یارویی رو میفرسته به همون سال ۱۹۸۴ تا جلوی ترمیناتور رو بگیره و نذاره سارا کانر کشته بشه. خلاصه یه سری ماجراها پیش میاد که در نهایت هم ترمیناتور از بین میره، هم سارا کانر زنده میمونه و هم حامله میشه! (پدر بچه کیه؟! همون یارو!)

با اینکه همه تیپ ها و قالب فیلم خیلی قدیمی بود و یه جورایی تو ذوق میزد، از لحظه لحظه ش لذت بردم. هیجان و قصه جالبی داشت و با وجود خالی های خفنی که بسته شد، اصلا از این یکی دو ساعت فیلم خسته نشدمو تا آخرشو دیدم.

ترمیناتور ۲:

جان کانر به دنیا اومده و ده دوازده سالشه. سارا کانر تو تیمارستان بستریه. یه موجود خیلی خفن تر از ترمینیتور به این زمان میاد تا جان کانر بچه رو بکشه. یه ترمینیتور هم از طرف جان کانر آینده مامور میشه به این زمان بیاد تا از جان کانر بچه محافظت کنه. این یکی فیلم واقعا بالا پایین زیاد داشت و سرتاسر هیجان و خوفناکی بود. من واقعا از این همه جلوه ویژه لذت بردم و از آرنولد خوشم اومد. (تو ترمیناتور ۱ آرنلود نقش منفی داشت و خیلی به دل نمیچسبید) پر از خالی بندی بود ولی تا آخرشو دیدمو حظشو بردم

ترمیناتور ۳:

قبلاْ دیدمش. الان حسش نیست دوباره ببینم، ولی چون قبلا ۱ و ۲ رو ندیده بودم شاید حتما ببینمش! میگفتن ترمیناتور ۱ و ۲ خیلی قشنگ تر بوده. موافقم. یه جورایی آدم توقعش میره بالا.

---

پ.ن۱: نگید باز جو گرفتت. قدیمیه فیلماش اما من اولین بارمه دیدم!

پ.ن۲: تصمیم دارم روزی یه فیلم ببینم. هر فیلمی به نظرم جالب اومد یه پست درباره ش میزنم!

پ.ن۳: ماشالا حس میکنم نسبت به سال های پیش واقعا لیسنینگم بهتر شده. برای دیدن و فهمیدن فیلما به زیرنویس نیازی ندارمو لازم نیست عقب جلو کنم. ایول بالاخره این رشته زبان یه جا به دردم خورد

پ.ن۴: زری جون اینقدر گیزر نده به اشغ و اینا! من آبرو هر چی اشغ و آشغیه بردم نظر ندم بهتره

پ.ن۵: روزه داران عزیز، کمتر از ۳ روز دیگر تا آن روز شوم مانده!

پ.ن۶: تصمیم دارم برا هر سال زندگیم یه نام انتخاب کنم. دو سال پیش یادمه اسمش رو گذاشتم سال تحول، و واقعا یک تحولاتی ایجاد کردم. پارسال رو میذارم سال لاغر شدن، که شدم. امسال شاید اسمشو بذارم سال اصلاح الگوی برنامه ریزی! یا شایدم سال خرخونی  هدفم اینه که از نظر درسی به یه نقطه اوج برسم. سال بعدیش میشه سال مرد شدن! یعنی سالی که شروع میکنم به تمرین استقلال و بالا کشیدن شلوار خود، به تنهایی. برای امسال که قراره خر بزنم نامی پیشنهاد بدهید.

پ.ن۷: نخوندید؟ اشکال نداره، اما نظر بدید!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 5:29  توسط ستاره سهیل  | 

این نوشته بسی آنلاین است. یعنی همین الان که دارم مینویسم رفتم تو یه سایت فال حافظ که بگیرمشو بزنم اینجا. میبینید تو رو خدا فال حافظم اینترنتی شد  پس فردا عقد و ازدواج هم اینترنتی میشه. دیگه خلاصه بچه هم اگه خواستیم تو همین مکان مقدس بارگزاری میکنیمو بعد از نه ماه دانلودش میکنیم!!!

از بحث منحرف نشیم. خلاصه! تو ای حافظ شیرازی، چرا آخه بچه شیرازی؟ میگن تو بوشهری هستی. چیزه... تو ای حافظ شیرازی، تو که محرم هر رازی! بیا یه پولی بهت بدم راز اونایی رو که میخوام بهم بگو

نه دیگه جدی! تو ای حافظ شیرازی. تو که محرم هر رازی. تو را به شاخه نبات قسم. به نمیدونم چی چی قسم. این فال مرا به من بگو زودتر.

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم، تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم... حافظا!

بقیه شو بیخیال! حافظم رو اعصابه ها

----

شمارش معکوس دیگری آغاز شده! چیزی نمانده... فقط هفت هشت روز دیگر سالگرد فاجعه ای جهانیست. هر کس آن را حدس بزند جایزه اش یک عدد کارت اینترنت ده ساعته ی مصرف شده است!! بدو بدو تموم شد

---

پ.ن: کسی موضوع برا آپ کردن به نظرش نمیرسه ما رو یاری کنه؟ هومممممممممم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:25  توسط ستاره سهیل  | 

- اوخ که چقه گشنمه!!! واویلا گشنمه!! ننه ننه ننه گشنمهههههه

= سی چه ای همه منگه میدیا! برو تو رخت خواب تا وقت اذون بخُوس - ای قد هم اذیت ما نکن!

- ننه می مو چه گفتم ای همه بار ما میکنی؟ خوب گشنمه هاااا روزه رفتُم گشنمه، چه بکُنُم؟

= سیت گفتم برو بخُوس

- ننه تو ای گشنگی کی حال خوسیدن داره. یه تبصره ای چی نی ما یه چی بخاریم بعد اذون یه ساعت اوور تر افطار کنیم؟

= برو ننه سر قابلمه هر چی دلت میکشه بخور، برو که روزت باطل آبی با ای همه غر زدنا! ووی ووی زمون ما جوونا روزه میگرفتن زمون حالانم روزه میگیرن!

 

----

یکی نیست سی ما بگه تو که ای قد سی خوت ارزش قائل شدی روزه بگیری، پس ای زوزه و منگه دادنات سی چنن؟ آدم میخواد ثواب ببره چرا با ای چیزا خرابش کنه؟ نه حرفُم راستن جون؟

-------

پ.ن۱: تقلیدی ضعیف و ضایع بود از نوشته های توپ عبدو! امیدوارم منو ببخشه و اشکالاتمو بگه! این با لهجه بوشهری نوشتن هم خیلی سبک خشیه ناااا!  ولی سخته!

پ.ن۲: روزای اول روزه... روز اول ماه رمضون... یعنی میشه؟!

پ.ن۳: گشنمه!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:50  توسط ستاره سهیل  |