تبليغاتX
ستاره سهیل

ستاره سهیل

همه چیز نویسی شخصی

غصه غصه،

بازم فکر خودکشی،

وقت وداع می رسه.

دلت می خواد جدا شی.

زندگی زندگی،

دنیاتو دادی به کی؟

به من دلشکسته از آدمای بی شرم.

دستامو از پشت بسته

حسرت یک لحظه مرگ

آرزوی رهایی

روی دلم نشسته

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت10:21توسط ستاره سهیل | |

معصومیت از دست می رود


آلودگی دامن انسان را می گیرد


نمیخواهی آلوده شوی؟ خودت را بکش


نتوانستی خودت را بکشی؟ آلوده شو و به زندگی نکبتی ات ادامه بده

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت12:53توسط ستاره سهیل | |

دل من دیگه خطا نکن
با غریبه ها وفا نکن
زندگیت رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
تا به کی سراپا حقیقتی
تا به کی خراب مُحبّتی
هم نشین این و اون میشی
خسته و پریشون و خون میشی
دشت وقتی تو کویر میشه
مرغ آرزوت اسیر میشه
روبروت سراب
پشت سر خراب
ساکت و صبوری دل من
مثل بوفِ کوری دل من
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
دل من دیگه خطا نکن
با غریبه ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
توی خون نشستی دل من
بی صدا شکستی دل من
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
ساکت و صبوری دل من
مثل بوفِ کوری دل من
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من ….

+نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت15:23توسط ستاره سهیل | |

همه میزنند بر تن

دوست قدیم و حالی دشمن

آشنا و غریبه و بیمار

عاشق و معشوق بر من

خنجری که ده باره و صد باره

فرو رود به پشت و هر باره

کند قلب را پاره پاره


گفتیم میان این جمع

یک نفر هست که دل به او خوش داریم

آن یک خود در قله ی بی وفایان

خنجری مسموم ز پیش روی نواخت بر قلب


تا کی چُنین باید

تا کی...


در اخلاق و دین و غیره و غیره، دعای بد در حق کسی کردن توصیه نشده و ارتقا انسان در این است که کینه از دل دور کند و همواره به دعای خیر دست بردارد.


خدا قسمت کرد تحویل سال رو پیش امام رضا بودم. خیلی دعا کردم. فکر کنم اگر یک سال دیگه هم اونجا میبودم بازم از دعا و حاجت کم نمیاوردم. سعی کردم کسی رو نفرین نکنم. بدترین دعاش این بود که فقط یه حالی از اونایی که به هر ترتیب به زندگی من و خانوادم ضربه زدن بگیره و عمیقا بفهمن که از کجا خوردن و بعد به راه راست هدایت بشن.

دعا کردم مهر و کینه ی بی وفایان از دل وفاداران بیرون بره. دعا کردم همونطور که سال 89، سال خیلی دشوار و پر تب و تابی برای من و خیلیهای دیگه بوده، سال 90 روند برعکسی بوجود بیاد و بعد عسرِ یسرا تحقق پیدا کنه.

و خیلی دعاهای دیگه که در حق همه ی دوستان و دشمنان و مردها و نامردها کردم.

خدا قسمت کنه باز هم برم مشهد. کمترین چیزی که میشه ازش گرفت، یک سبد آرامشه.

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت18:42توسط ستاره سهیل | |

در راه برگشت از مدرسه بودم که به ناگاه کسی به من سلام کرد.

-سلام آقا، خوبی؟ خسته نباشی. ببخشید یه عرضی داشتم.

: بفرما؟

-ببخشید من از شهرستان اومدم اینجا، پولامو زدن....

: ببخشید جیب من از جیب شما خالی تره،...

-به خدا راست میگم والا راست میگم اینجا غریبم یه کمکی بکن

پانصد تومان از جیب مبارک در می آورم و به دستش می دهم تا بیش از این خودش و مرا شرمنده نکند. من که نیتم خیر بود، وای به حالش اگر دروغ گفته باشد. خدا به کمرش بزند اگر دروغ گفته باشد!


به خانه رسیدم، بوی غذا از آشپزخانه نمی آمد. یک پُرس چلوکباب جلویم گذاشتند و من با ولع آن را خوردم و بلافاصله پس از آن روی تخت ولو شدم و به خواب ناز فرورفتم.

بعداز ظهر، دوستان دم در ایستاده اند: سپپهههههررررررر!

: چه خبره بابا!

- بپوش بریم مسابقه داریم.

: درس...

- دو ساعت بازی میکنیم بعد با هم درس میخونیم.


دو ساعت شد سه ساعت، شب هم که دیگر آدم حال درس خواندن ندارد!

حل المسائل....!



+نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت12:34توسط ستاره سهیل | |

میخوام یه داستان بنویسم. یه داستان چرند. میخوام یه سبک خاص رو اجرا کنم. میخوام هر چی از ذهنم درومد بریزبم تو دهنم و بعدش بنویسم اینجا! هر چیزی ممکنه باشه. داستان کاملاً وابسته به احساسات من نوشته میشه. ممکنه یه روز حالم خیلی خوش باشه یه جوری بنویسم و روز بعدی حالم بد باشه یه جور دیگه بنویسم. مخلص کلام اینکه هر آنچه از دل برآید نوشته شود و لاجرم بر دل هم می نشیند اگر ننشست به زور مینشانیمش!


نام من سپهر است. سپهر خان. یک پسر خیلی خیلی مهربان و احساساتی که از دروغ بیزار است و از شر و دشمنی و کدورت هم به همچنین. دوست دارم همیشه همه با هم روراست و مهربان باشند. در صلح و صفا و صمیمیت آدم کارهایی میتواند بکند که هرگز با خشونت و لج بازی و کدورت انجام نخواهد شد. مثلا من میتونم در اوج صداقت و درستی میلیون ها دلار پول را به آن کسانی که واقعا نیاز دارند بدهم، و در ازایش هیچ نخواهم جز دعای خیر. اگر بدبین باشم هرگز چنین چیزی میسر است؟ آن وقت حاضر میشوم طرف بمیرد ولی یک قران پول به او ندهم محض رضای خودم!

حالا این که چیزی نیست. خدا نکند یک ریال به کسی بدهکار باشی! تمام دوستی و رفاقت و روابط فامیلی و اینها را ول میکند زیر پا لگدمال میکند که آن یک ریال را از شما بستاند. یک ریال وامانده نگوییم، بگویید یک میلیون تومان! بگویید ده میلیون تومان! بهرحال پول است. حالا شاید این پول را هم نیاز نداشته باشدها، اما هزار درد و مرض و بدهی جلویتان ردیف میکند که این پول را از شما پس بگیرد. اگر صداقت بود، اگر همه راستگو بودند، وقتی میگفتی ندارم، او هم میگفت باشد میروم یک ماه دیگر می آیم. اما چون صداقت و درستی در این دنیا کم است، تو اگر شاهرگ خود را هم به او ارزانی داری، میگوید پولم را بده پولم را جایی پنهان کرده ای و از عمد نمی دهی!

لابد از خود میپرسی چرا برای کمک به نیازمندان "دلار" را مثال زدم، و چرا برای بازپس گیری بدهی، "ریال"؟! خودتان تا تهش را بخوانید دیگر!

خلاصه اینکه من آقا سپهر هستم، میخواهم راستگو و صادق بمانم. میخواهم با همه خوب باشم. میخواهم چشمانم را به روی دختران ببندم و تنها یک نفر را به عنوان همسر انتخاب کنم. اما آیا آن یک نفر هم چشمانش را به روی پسران بسته و فقط من را به عنوان همسر انتخاب می کند؟

میخواهم نان حلال در بیاورم و خرج یک زندگی ساده را برای خودم بدهم، اما آیا میشود نان حلال درآورد در جایی که همه گرگ اند و تکه تکه از گوشت همدیگر می کنند؟

صبح بخیر!

امروز کمی ناراحتم، چون میخواهم همرنگ جماعت شوم. یعنی نمیخواهم، مجبورم. اما نه. نمیشوم! اگر بمیرم هم خود را آلوده نمیکنم! میدانم حتی اگر خدایی آن بالا نباشد، بالاخره یک قانون و قاعده ای در دنیا هست که برای منی که یک عمر تلاش کردم پاک باشم ارزش قائل شود. پس به امید رسیدن آن روز هر نوع سختی اَعَم از ... و ... و ... را متحمل می شوم!

پیرهنم را اتو میزنم و میپوشم. آماده و محیا، صبحانه خورده به سوی مدرسه حرکت می کنم. اگر دیر برسم زنگ صف صبحگاهی بخورد، دم در نگهم میدارند. من همیشه سحرخیزم و زود خود را به مدرسه می رسانم تا سابقه ام خراب نشود. در راه رفتن حتی نیم نگاهی هم به دختران مدارس راهنمایی که قر میریزند و عشوه می آیند نمی اندازم. (تا همچین پوزشان کش آید!). اتوبوس شرکت واحد آرام می رود، گازش را بگیر لعنتی!

رسیدم، دقیقا سر موقع!

زنگ خورد.

سر صف به خط حاضر شدم، جُم نخوردم. مودب و مطیع و موقر سر جایم ایستادم و هر آنچه از بلندگو گفتند تکرار کردم. هر آنکس که گفتند این رهبرت است قبول دارم، و برای سلامتی اش دعا می کنم. (بسیار زیاد!!) شعر و آوازی میخوانیم و راهی کلاس درس می شویم.

معلم امروز عصبانیست. علت را جویا نمی شویم. خودمان می دانیم چرا عصبانیست. خوش به حالش که برای این چیزهای بی ارزش می تواند عصبانی شود! تیم فوتبال مورد علاقه اش دیشب باخت. آخخخیییی!

برای همکلاسی هایم فرق میکند اگر معلم عصبانی یا خوشحال باشد، اما برای من نه. هیچ بهانه ای به او نداده ام و نمی دهم. اگر عصبانی باشد هم نمی تواند از من بهانه ای بیابد که مرا بزند یا نمره منفی بدهد. درست است که در درس فیزیک خیلی مهارتی ندارم، اما سر کلاس همیشه مودب هستم و سعی میکنم با دقت به درس گوش بدهم. همین برای معلم کافیست!

یک ساعت و نیم، سنگین طی میشود. میرویم پی کارمان. یک ساندویچ فلافل با نوشابه میریزیم توی شکم. برمیگردیم سر کلاس، این بار زبان فارسی. به به!

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت11:41توسط ستاره سهیل | |

اصلا دل و دماغ پست زدن تو روز تولد رو نداشتم. الانش هم نمیدونم چی باید بنویسم. فقط بگم این شش ماه گذشته به اندازه بیست سال سخت و طاقت فرسا بود و روزهای سخت تری در پیش رو دارم. انگار که خدا می خواد سر یک سال از یه بچه پاستوریزه ی مصرفی یه مرد گردن کلفت تولیدی دربیاره!

پ.ن: پریروز تولدم بود. یه سری آدما با اس ام اس و چند نفر هم با تماس تلفنی تبریک گفتن، از بعضیاشون که بسیار بهشون ارادت دارم تشکر میکنم و از بقیه نه. چون بدون پیام تبریکشون خیلی احساس خوشحالی بیشتری داشتم.

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت21:26توسط ستاره سهیل | |

رمضان هم به کاممان تلخ شد. ای خدا شکرت به خاطر اینکه بدتر از این سر ما نیاوردی.


هر سال ماه رمضون، هر شب با خانواده های آشنا دور هم جمع می شدیم و قرآنی می خوندیم. شب های قدر چه لذتی داشت وقتی دعای جوشن کبیر رو زمزمه می کردیم و بک یا الله میگفتیم. یادش بخیر روزهایی که دسته جمعی به امامزاده ی خارج از شهر می رفتیم و افطار می کردیم و تا شب دعا میخوندیم. دل همه پر از غم و اندوه بود اما تو همون چند ساعتی که کنار هم بودیم همه چیز رنگ دیگه ای داشت. 

سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث، خلصنا من النار یا رب

خدایا ما را از آتش نجات بده.

آتش چیست؟ یک چیز داغ که آدم را می سوزاند و در خود ذوب میکند؟ یک چیز داغ که فقط در جهنم آدم را می سوزاند اما در خود ذوب نمی کند؟ آتش همان معادل عذاب است؟ آتش همینی است که ما الان داریم در آن می سوزیم و حالیمان نیست؟

خداوندگارا تو را به شب های قدر قسم می دهم ما را از این عذاب ها نجات بده و به راه راست هدایتمان کن. خداوندگارا هر کس را که مقروض است مال بده تا قرضش را ادا کند، و هر کس مجروح است صبر و بردباری بده تا دردهای زندگی را تحمل کند. خدایا بی پناهیم، دمی بر ما نظر انداز و شفای عاجلت را عطا کن.


+نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت13:22توسط ستاره سهیل | |

بالاخره در این بیابان برهوت تاریک و ظلمات، شمعی کوچک روشن شد. آن بیابان تاریک و بی آب و علف، دل بیچاره ی من است که از بس در این چند ماه آتش گرفت جز خاکستر سیاه چیزی از آن نمانده، و آن شمع کوچک نمرات پایان ترم من است!

آری اکنون می رسد کارنامه های درخشان! تفاوتش با ترم های قبل چیست؟ اول اینکه ترم های قبل همواره نگران این بودم که معدلم از 18 کمتر نشود و اینکه درس هایم نمره ای کمتر از 16 نگیرند!! و حالا... به شدت نگران بودم چند درس را کمتر از 10 بگیرم و معدل کل از 12 کمتر شود (مشروطی محض!)

خدا به دادم رسید و با روشن کردن دل استادان مرا از سقوط نجات داد؛ اما نه از گمراهی...

خدایا چنان کن سر انجام کار؛ تو خشنود باشی و ما مایه دار!

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت17:4توسط ستاره سهیل | |

بیست و یک سال زندگی کردم در آسایش. ناله ام از چه بود؟ قطعی اینترنت؟ آخ برق رفت؟ آخ موتورم پنچر شد؟ آخ چرا ماشین ندارم؟ وای فلان درس نمره نگرفتم؟ چرا شکست عشقی خوردم؟ ای وای دندان عقلم درآمده باید بکشم؟ واویلا شد فلانی به من گفت زیر چشمت ابروست!؟ چه ناشکر... چه پوچ... این همه سال زندگی بر پوست پیازی که شکاف برداشت...

دنگ دنگ دنگ سال ۸۹ حقیقت های تلخ را مزه مزه به خورد آدم می چشاند.

روز عید با هزار بیم و امید، پا بر غرور گذاشتن و دل زدن به دریا و رفتن به قلب سیاه مشکلات. مرگ و اشک و آه و گریه در شروع سال... دوستی ها و مهربانی های ظاهری و کینه های باطنی... اوج فشار و تلاقی دو گروهی که اصلا نیازی نبود جدا از هم و دشمن هم باشند... سیزدهم فروردین... روز جمعه... سیزده + جمعه... جمعه ی سیاه! از شب قبل رنگ سیاهش به حلقوم ما ریخته شد... گناهمان چه بود؟ فتنه ای که به پا شد؟ لعنت به مال دنیا لعنت... لعنت به حیوان های انسان نما... لعنت

 

چه خنجرها که از پشت بر آدم میزنند و چه خنجرها که از روبرو... کدامش دردناک تر است؟ اگر از جانب کسانی باشد که از چشمان خود بیشتر اعتماد داشتی... هر دو دردناک ترینند...

 

خدا هم قایم باشک بازی میکند.

 

چهار ماه بدون آرامش و سال هایی چه بسا بدتر در پیش رو

 

دشنام به که دهیم؟ چه کسی مقصر است؟ این چه بلا و مصیبتیست که گرفتارمان کرده؟

 

این عدالت است؟

+نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت18:15توسط ستاره سهیل | |